
این روزها حرف و عکس انیمیشن تازه soul (روح) خیلی جاها در فضای مجازی دیده میشود. من هم تماشا کردم. دوبار در چند روز اخیر. خیلی دوستش داشتم و تماشای آن فارغ از حرف و ایدهای که مطرح میکرد، فوق العاده لذتبخش بود. تصاویر کارتونی زیبا، مناظر باشکوه همراه موسیقی عالی. بسیار خوشساخت و حرفهای و تماشایی. اگر چه انیمیشنهای معروف قبلی هم در ساخت و پرداخت چیزی کم نداشتند ولی این را بیش از آنها، حتی بیشتر از inside out پسندیدم.
حالا نظر و دیدگاه شخصیام را مینویسم. درحالیکه فکر میکنم لازم است باز هم فیلم را با دقت بیشتری ببینم و البته دربارهاش بخوانم. بنابراین این یادداشت را احتمالا بعدا تکمیل کنم. چه بسا که تغییر هم داشته باشد.

این روزها خبر ساخت واکسن جدید برای کرونا، از معدود خبرهای خوشی است که در صدر اخبار جای گرفته. اینکه دانشمندان به چنین دستاورد بزرگ و بینظیری رسیدهاند، شگفتانگیز و شوقآور است. این یعنی علم راه درستی می رود و می توان به بشر و دستاوردهایش امیدوار بود.

نمیدانم تصویر بالا را به خاطر داریدیا خیر؟! بهار ۲۰۱۹ بود که این تصویرمنتشر و خبرساز شد. این خبر هم برای مدت کوتاهی همه خبرهای سیاسی و تلخ جهان را کنار زد و نشست در صدر اخبار. اولین تصویر تاریخی از یک سیاهچاله. واقعی ولی غیرمستقیم. یک دستاورد علمی بزرگ که نشان میداد علم راه درستی میرود و نظریههای علمی کار میکنند. درست همانطور که نظریه نسبیت انیشتن پیشبینی کرده بود. همانطور که هاوکینگ در کتابهایش نوشته بود. شاید آنها خودشان هم هرگز تصور نمیکردند روزی بشر به چنین دستاوردی برسد.
اعجابانگیز و خارقالعاده. درست مثل جهان هستی، بیانتها...، مثل قدرت بشر، تحسینبرانگیز.
آیا علم همواره میتواند پیروز میدان باشد؟ قطعا. کِی؟ دیر یا زود. کسی نمیداند... .

یا به عبارت دیگر:
که هر چیزی به جای خویش نیکوست.

این کتاب را سال 87 خریدم. با قیمت جلد 4200 تومان. همین قیمت، گذشت زمان را به خوبی نشان میدهد. هنوز هم این کتاب پرمخاطب است. نمی دانم حالا چه قیمتی دارد ولی یادم هست که همان زمان هم به نظرم ارزان نبوده. گویی قیمت در هر زمانی بالاست. اولین بار آن را دست دوست خوب و کتابخوانم دیده بودم که به داشتن کتاب و انجام تمرینهایش حسابی توصیه می کرد و خودش هم مشغول بود.کتاب راه هنرمند، کتابی برای بهبود خلاقیت است که به جنبه هنری آن نیز توجه ویژهای دارد. اما از نظر من، این یک کتاب خودشناسی است. کتابی برای تمرکز روی خود. اگرچه که هنر و خلاقیت درونی هم چیزی جز توجه به خود نیست.
جولیا کامرون کتاب را در دوازده فصل نوشته است و خود اشاره میکند که این کتاب محتوای یک دوره آموزشی دوازده هفتهای است. یعنی بهتر است هر فصل را در یک هفته بخوانیم و انجام دهیم.
کتاب دو تمرین مهم دارد؛ نوشتن صفحات صبحگاهی و قرار ملاقات هفتگی با هنرمند درون. یادم هست که آن زمان دوستم این قرارش را در کافه خانه هنرمندان گذاشته بود به صرف قورمهسبزی!
من هم کتاب را همان موقع خواندم. هر چند تمرینها را کامل انجام نداده بودم، ولی نوشتن صفحات صبحگاهی را خوب یادم هست. آن زمان و بعد نوشتن این یادداشتهای آزاد، اتفاق خاص و بزرگی برایم رخ داد...
حالا هم دوباره این کتاب و در واقع این دوره دوازده هفتهای را شروع کرده ام.
نمی دانم چندمین بار است که کتاب را میخوانم. هرگز تا اخر پیش نرفته ام. دقیق نمیدانم چرا. حالا اما میخواهم کمالگرایی را کنار بگذارم و اینبار تا جایی که می شود تمرینها را انجام دهم و هفتهبههفته پیش بروم تا آخر. برای من در این دوران قرنطینه، اینکار مثل
یک دوره آموزشی است. مثل یک سفر. مثل رفتن در غار، برای انزوا و برگشتن به خود. یعنی اینبار هم معجزهای بزرگ رخ می دهد؟
اگر کرونا بگذارد شاید من هم به یاد دوران قدیم، یک بار قرار با هنرمند درونم را در کافه خانه هنرمندان بگذارم. حالا یا قرمهسبزی یا هر چه که او دلش خواست.
بعدا دوباره و بیشتر درباره این کتاب و تجربههای شخصی خودم در این مورد مینویسم.
شما این کتاب را خواندهاید؟ یا دربارهاش شنیدهاید؟

به احتمال زیاد قبلا این تصویر را دیدهاید و دربارهاش خواندهاید. اینبار از زبان من بخوانید. به نظر من لازم است که به این تصویر رویایی توجه ویژهای داشته باشیم و هر چند گاهی آن را تماشا و مرور کنیم.
این تصویر زمین (همان نقطه ریز آبی) از فضاست که در سال 1990 توسط فضاپیمای ناسا (وییجر1) و از فاصله 6 میلیارد کیلومتری خورشید گرفته شده است. فضاپیما به انتهای انجام پروژهاش رسیده بود که به پیشنهاد ناسا دوربین را چرخاند و این عکس را از خانه گرفت.
از این فاصله و از این زاویه، سیاره زمین را به صورت یک نقطه تنهای درخشان در پهنه فضا میبینیم که اندازهاش کمتر از یک پیکسل است. در این تصویر اشعههای نور خورشید هم پیدا هستند که یکی از آنها زمین را دربرگرفته است.
چند سال بعد، کارل سیگن (منجم آمریکایی) کتابی منتشر کرد که نام آن را با الهام از این عکس انتخاب کرد؛ "نقطه آبی کمرنک؛ چشم انداز آینده بشر در فضا"
بخشی از این کتاب حسابی درخشید و منتشر و خوانده شد. دوباره خواندن آن اینجا خالی از لطف نیست:
یک بار دیگر به این نقطه نگاه کن. اینجا خانه ماست و ما اینجا هستیم. هر کسی که دوستش دارید، هر کسی که میشناسید، هر کسی که تاکنون اسمش را شنیدهاید، هر بشری که تاکنون زیسته، در اینجا زندگی کرده است.
جمع همه شادیها و رنجهای ما، هزاران دین و مذهب و ایدئولوژی، اصول اقتصادی، همه شکارچیان و غارتگران، همه قهرمانان و بزدلان، همه سازندگان و ویرانکنندگان تمدنها، شاهان و رعایا، همه زوجهای جوان عاشق، همه مادران و پدران، کودکان امیدوار، همه مخترعین و مکتشفین، همه معلمین اخلاق، همه سیاستمداران فاسد، همه سوپراستارها، همه رهبران عالیمرتبه، همه مقدسان و گناهکاران، در همه تاریخ و همه گونههای بشری، بر روی این گرد و غبار معلق در نور آفتاب زندگی میکردهاند.
زمین صحنه بسیار کوچکی در عرصه کیهان پهناور است.
به خونهایی فکر کنید که توسط ژنرالها و امپراطورها ریخته شده است. تنها برای شکوه و پیروزی آنها که برای لحظهای صاحب بخش کوچکی از این نقطه شوند. به ظلم بیپایانی فکر کنید که ساکنان گوشهای از این پیکسل بر ساکنان گوشهای دیگر داشتند درحالیکه تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند. چقدر سوءتفاهم، چقدر اشتیاق برای کشتن یکدیگر، چقدر پرشور در نفرت و دشمنی.
وضعیت ما، تصور اینکه خاص و مهم هستیم، توهم اینکه ما در این جهان امتیاز ویژهای داریم، به وسیله این نقطه نورانی کمرنگ به چالش کشیده میشود. سیاره ما یک لکه تنهاست که در عالم تاریک پهناوری احاطه شده است.
در تمام این عالم پهناور، ما در گمنامی و تاریکی هستیم. نشانی از کمکی نیست که از جای دیگر برسد و ما را از دست خودمان نجات دهد.
زمین تنها دنیای شناختهشدهای است که میتوان برای زندگی به آن پناه برد. حداقل تا آیندهای نزدیک هیچ جایی نیست که بشر بتواند به آن مهاجرت کند. برای دید و بازدید، شاید. برای سکونت، هنوز خیر. چه بخواهیم و چه نخواهیم، اکنون زمین جای توقف ماست.
میگویند ستارهشناسی تجربهایست که موجب فروتنی و شخصیتسازی میشود. شاید نمایشی بهتر از این وجود نداشته باشد؛ نادانی انسان مغرور در برابر تصویر دوری از دنیای کوچک ما.
برای من این تأییدی است بر مسئولیت من برای رفتار و مهربانی با دیگران و محافظت و احترام به این نقطه آبی کمرنگ. تنها خانهای که تاکنون شناختهام.
منبع: https://www.planetary.org/explore/space-topics/earth/pale-blue-dot.html
الان که شما این مطلب رو میخونید چند شنبه است؟ چه روزی و چه ماهی و چه سالی؟!
این تقسیمبندی زمان بسیار جالبه. هی شروع و هی پایان. روزها و هفتهها و ماهها و سالها و... انگار قراره برسیم به جایی که نمیدونیم کجاست. شاید هم میدونیم...
این تقویمها و سررسیدها هستند که به این گذر ایام رسمیت میبخشند.
میشه در یک سررسید کهنه روزهای رفته رو تماشا کرد.البته اگه اهل نوشتن باشید. بیشتر از این کار ورق زدن سررسید نو و لمس برگههای سفید و تازه، لذتبخشه. بوی خوبی داره. عطر کاغذ نو مخلوط شده با امید.
امسال اما نه تقویمی هست و نه سررسیدی. من که ندارم! گویا ۹۹ فارغ از زمان متولد شده! و روزهاش که بیحساب و کتاب، مثل همیشه، درگذرند.
گویا زمین هم فارغ از اتفاقاتی که در جریانه، گردش به دور خورشید رو، حتی برای لحظهای، متوقف نمیکنه. عجیب نیست؟!


قبل از اینکه این کتاب را بخوانم، تصور نمیکردم سبک کتاب داستانی باشد. فکر میکردم کتابی «درباره فلسفه» است. احتمالا به دلیل آنچه جسته و گریخته درباره کتاب شنیده بودم. «جزء از کل» یک رمان بلند است که شاید بتوان رد فلسفه را نیز در بین سطرهایش پیدا کرد.
اوایل هیچ از داستانش خوشم نیامد. داستان جرم و جنایت. آدمهای تیره و بازنده. تبهکاری و بدبیاری. ولی تعریفها و نقدهای مثبت از کتاب آنقدر زیاد بود که به خواندن ادامه دادم و چه خوب...
بعد از حدود صد صفحه (کتاب حدود 650 صفحهای است.) بالاخره داستان کشش لازم را پیدا کرد و در «یکسوم آخر» به اوج خود رسید. عالی شد. از نظر من همین قسمت آخر نقطه قوت کتاب است.
کتاب ماجرای زندگی پدر و پسر است. گاهی پدر روایت میکند و گاهی پسر. سایه یک برادر/عمو هم همیشه همراهشان هست. همه از زندگی میگویند و اتفاقهایی که خیلی هم خوشایند نیستند. شخصیتهایی با نقاط تاریک برجسته. ماجراهای پیچ در پیچ و جملات سرشار از تشبیه و استعاره، کتاب را حسابی خواندنی کرده است.
کتاب، جملات قابل تعمل و تفکر هم بسیار دارد. گویی باید آن را دوبار خواند. بار دوم، بدون درگیر شدن و دنبال کردن ماجرا میتوان در دنیای کلمات، جملهها و استعارهها غرق شد و مفاهیم در پس پرده را مزهمزه کرد.
و اما یک نصیحت جالب از زبان سردسته تبهکاری کتاب:
تو چیزی هستی که فکر میکنی. پس اگر نمیخوای شبیه پدرت بشی نباید با فکر کردن خودت رو به یه گوشه ببری. باید با تفکر خودت رو ببری به فضای باز. تنها راهش هم اینه که از اینکه ندونی چی درسته و چی غلط لذت ببری. تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانونهاش سردربیاری. زندگی رو قضاوت نکن، فکر انتقام نباش، یادت باشه آدمهای روزهدار زنده میمونن ولی آدمهای گرسنه میمیرن. موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند و از همه مهمتر، همیشه قدر لحظه لحظهی این اقامت مضحک رو تو این جهنم بدون.

این آقا جناب نیوتن است! همه او را میشناسیم. همان دانشمند مشهور با درخت سیب! همان سه قانون به ظاهر بیکاربرد درس فیزیک (البته کلی از درس ریاضی هم به ایشون مربوط میشود. ولی اسمش تو فیزیک در رفته!)
هیچ میدانستید نیوتن در زمان همهگیری بیماری طاعون میزیسته؟! همین که تحصیلات اولیهاش را در دانشگاه تمام کرد،(حدود 23 سالگی) دانشگاه (کمبریج) به دلیل این بیماری تعطیل شد و او نتوانست به تحصیل ادامه دهد و به روستای زادگاهش بازگشت. او دو سال در خانه ماند و در همین دوران بود که به مطالعات خود در زمینه گرانش، اپتیک و حساب ادامه داد و همانجا بود که طرح و نظریه اولیه خود را در رابطه با گرانش پایهریزی کرد. (ماجرای افتادن سیب از درخت)
دو سال بعد دوباره به دانشگاه برگشت و سرانجام شد آنچه باید میشد. علم متحول شد. یک پیشرفت و تحول واقعی. اصلا به دلیل حضور او، قوانین او، است که هواپیماها پرواز میکنند!
حالا طاعون بخشی از تاریخ است و نیوتن هم. تاریخ ماندگار. حالا ما هم در زمان کرونا هستیم. شاید حالا هم علم و جهان در آستانه یک تغییر است که ما نمیبینیم و نمیدانیم. یعنی چه کسی و کجا مشغول کشفی بزرگ است؟