سال گذشته، همین موقعها بود که این تصویر در اخبار روز دنیا منتشر شد. مقالهام را درباره این موجود جذاب در ادامه بخوانید:
داشتم فکر میکردم که کار با قلاب و کاموا و بافتن را بلد نیستم. سالها بود که اینکار را انجام نداده بودم. از دوران دبیرستان تا به حال. همینطوری آنها را گرفتم در دستم و ناگهان شروع کردم به بافتن. بلد بودم! کمی بعدتر، بیشتر هم یادم آمد و راحت میبافتم. شگفتانگیز بود. مسیر قلاببافی بعد از حدود بیست سال همچنان در مغزم باقی مانده بود. این مغز خارقالعاده. ساخته شدن و ماندگاری یک راهی از ارتباط سلولها در مغز واقعیت دارد. یک مسیر واقعی. گویی هر چیزی/کاری/رفتاری، ردی در مغز ما باقی میگذارد. جایش میماند همانجا. عجب ظرفیتی دارد این کامپیوتر کوچک. عجب خالقی دارد. عجب...
کتاب کافه ای به نام چرا
نویسنده: جان پی. استرلکی
این یک کتاب داستان است. داستانی به نسبت کوتاه، جذاب، خواندنی و دلنشین. اما ماجرا به همین سادگی هم نیست.
کافه چرا، کافه معمولی نیست. مکانی است برای یافتن چراهای زندگی. سؤالهای مهم و اساسی زندگی. مثل اینکه: چرا اینجا هستم؟ آیا از مرگ میترسم؟ آیا راضی هستم؟
شاید بعد از خواندن کتاب، فکر کنیم که جواب ما به آن سؤالها چیست و شاید هم بعد خواندن آن را فراموش کنیم و برگردیم سر زندگی خودمان. من فکر میکنم احتمال دومی بیشتر است. چون فکر کردن به پاسخ این پرسشها، رفتن به پیشواز تغییر، کار راحتی نیست. و چه حیف.
مگر آنکه از قبل در جستجوی چیزی بوده باشیم. چیزی که جایش خالیست یا نمیدانیم چیست و چه بوده که حالا گم شده. آماده باشیم برای این تلنگر. آن وقت سؤالها به ذهن ما قلاب میشوند و میمانند و شاید روزی، جایی، به جواب رسیدیم.
هر چند که کتاب فلسفی/معنایی نیست و روان و گیرا نوشته/ترجمه شده است، من را یاد این شعر از مولانا انداخت:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن میگویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
کیست آن گوش که او میشنود آوازم
یا کدام است سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
امروز یک آغاز دیگر بود. چه خوب که در تقویم و زندگی، کلی آغاز و پایان داریم. بهانههای خوبی هستند. بهانههایی برای شروع یا اتمام. خاصی این آغاز اما جهانی بودن آن است. بیش از نیمی از مردمان کره زمین سال نو را جشن گرفتند و آغاز کردند. مبارک است. شکلش را ببینید که چه قشنگ دو عدد بیست خوشگل کنار هم نشستهاند! کاش سالش هم به زیبایی شکلش باشد. بیست بیست!
سال گذشته، همین موقعها بود که این تصویر در اخبار روز دنیا منتشر شد. مقالهام را درباره این موجود جذاب در ادامه بخوانید:
نوشتن را دوست دارم چون وقتی مینویسی ماندگار میشوی. شاید اگر سالها پیش هم فضای اینترنتی و نوشتنهای شخصی به این شکل وجود داشت، حالا بهتر حس و حال آدمهای گذشته را میفهمیدیم. اینترنت شاید یک انقلاب در ثبت تاریخ هم باشد. من هم دوست دارم بنویسم البته که نه تاریخ را. بلکه فقط حس و فکر و حرفهای شخصی خودم را.
چهل روز پیش که اینترنت سراسری قطع بود، گویا دغدغه خیلی ها شده بود که با اینترنت زندگی میکردند. کار و تفریح و درآمد و ارتباط و اطلاعات همه اینجا بود. جایی که ناگهان خالی شده بود.
حالا اما بعد چهل روز، اینترنت هست ولی دغدغه چیست؟ اکسیژن. حالا ما برای تنفس اکسیژن نداریم. همانی که مهمترین و اولین نیاز برای حیات است. دلیلش را بگوییم "وارونگی دما"(اینورژن) اصلا خودم قبلتر ها در یک سؤال امتحانی درس علوم، همین را پرسیده بودم. دلیل اصلی اما این نیست. دنیایی پر هیاهوست از آدمهای سیاست. به قولی، جای آنها درخت بنشانید بلکه هوا تازه شود. کاش میشد.
حالا فقط امید داریم به خدا و باد و بارانش. کاش زود بیاید اینبار نیز...
این یادداشت را سال گذشته و قبل از امتحانهای خرداد ماه نوشته بودم که بازخورد خوبی گرفت. فکر کردم حالا که به امتحانهای نیمسال اول نزدیک میشویم، خواندن و مرور دوباره آن خالی از لطف نیست:
ادامه مطلب ...