
این عکس رو در روزی که این یادداشت رو نوشتم، گرفتم. (کاش ادیتور بلاگاسکای هم مثل بلاگفا امکان تغییر سایز تصویر داشت.
)
سهشنبه هشتم بهمن ماه بود. اونجا کتابفروشی نشر چشمه و این، تابلوی جلوی در ورودی بود. منتظر دوستم بودم و بعد از گشت و گذار بین کتابها، همین که اومدم بیرون و این عکس رو گرفتم، تماس گرفت که رسیده. رفتیم سینما.
وسطهای فیلم بود که دوستم گوشیش رو چک کرد و آروم در گوشم گفت کرونا اومده ایران! جدی نگرفتم. نمیخواستم جدی بگیرم. تماشای فیلم رو از این خبر بیشتر دوست داشتم!
بعد در موردش حرف زدیم. نمیخواستم باور کنم. حتی پیش خودم فکر کردم خدا نمیتونه با ما چنین کاری کنه. خدا میدونه ما در چه وضعیتی و در کجای دنیا هستیم و چقدر ناتوانیم در مقابل این فاجعه. امکان نداره بعد اینهمه حادثه، این بلا رو بفرسته. عادلانه نیست.
دوستم گفت دیگه نباید مترو و اتوبوس سوار بشیم و... من به شلوغی شهر نگاه میکردم. به اینهمه آدم و ماشین و رفت و آمد و... . و در ذهنم کلا خبر رو ندیده گرفتم و فراموش کردم. فاجعهای بود که توان تصورش را هم نداشتم.
حالا دو ماه از آن روز گذشته. و شده. ما اینجا هستیم در وسط حادثه. خواب و خیال و شایعه نیست. یک واقعیت تلخ است که همچنان در حال رخ دادن است.
به حرف آقای کامو در این عکس فکر میکنم. 《شرافت.》باید کتابش را بخوانم. شاید روزگار طاعون شبیه روزگار کرونا باشد.

اگر بخواهم به این کتاب از دید شخصی خودم نمره بدهم، از بیست نمره، دوازده میدهم. کتاب نقاط قوت بسیار بالایی دارد ولی خوانش آن خیلی جاها راحت نیست. مطمئن نیستم؛ گویا ادبیات متفاوتی دارد. دوست دارم کتاب را بار دیگری بخوانم ولی در این روزهای کرونا و قرنطینه، انرژی کافی برای دوباره خواندن آن ندارم. چون این کتاب تلخ است. آخر کار به تلخی زهرمار هم میشود. آن هم خیلی قوی!
این کتاب داستان دختری است جوان و نابینا. راوی هم همین فرد است که همراه مادرش در خانهای و به دور از اجتماع به ساخت داروهای گیاهی مشغول است. آن خانه، اتفاقها، گیاهان و... همه از دید و حس این دختر بیان میشوند. بسیار دقیق و با جزئیات که میتوانی غرق شوی در صحنه تاریک از نگاه دختر. (راستی این دختر در این کتاب اسمی ندارد و البته این اصلا آزاردهنده نیست). انتقال حس و حال راوی چنان قوی است که گاهی انگار بوی گیاه و خون را حس میکنی! و البته در فصلهای پایانی کتاب حس مردن را با همنشینی شیخ بوعلیسینا و سردار حسین، باور میکنی. چون باورپذیر نوشته و روایت شده است.
اگر کتاب را با حوصله و دقت و چند باره بخوانی، نکات ناب و جالبی هم پیدا خواهی کرد. ارزش و کشش خواندن و دنبال کردن را دارد و جوایزی را هم کسب کرده است.
تقویم صبر نمیکنه و مدام و مرتب ورق میخوره. بهار میاد بدون توجه به اوضاع جهان. زمین نمیایسته از حرکت به دور خورشید و از "آن نقطه" هم میگذره و سال تحویل میشه. هر سال و هر سال و هر سال ...
و امسال متفاوتترین عید و نوروز. بدون مهمان. بدون حس و حال تازه. بدون تقویم و سررسید و دفتر نو. بدون برنامه. بدون... بدون امید؟ نه. بدون امید که ممکن نیست. به همراه امید برای روزهای بهتر؛ بدون ویروس. بدون بیماری. بدون ظلم.
کسی چه میدونه تو برگهای تازه تقویمها چه نوشته خواهد شد؟ خدا میدونه و میتونه چیز خوبی بنویسه. حتما مینویسه.
سالها در مدرسه درس تاریخ خواندیم. چیز زیادی یادم نیست، تنها چند نام از سلسله و حکومتهای نابود شده. حالا در درسهای امروزی نمیدانم در درس تاریخ چه میگویند؟ احتمالا همانها را. تاریخ را هم، کسانی و طوری نوشتهاند که آنطور خواستهاند. بگذریم که کشف حقیقت ورای کتابها دشوار است. اما چرا تاریخ خوانیدم؟ برای عبرت؟! ولی ما که همیشه در دسته مردم بودیم و تاریخ داشت احوال سلطنتها را شرح میداد. پس کسان دیگر باید عبرت میگرفتند.
روزگار و تاریخ به خود حوادث بهجا ماندنی هم دیده. بیماریهایی مثل طاعون، وبا، آنفولانزا و ... جدید و ناشناخته و کشنده. و گذشته. راه درمان پیدا شده و مشکل حل شده. حتی شده یک بیماری ساده. ما از تاریخ آن زمان، بویژه حس و حال مردم درگیر و گرفتار چیز زیادی نمیدانیم.
حالا هم ما در بخش بزرگ و بهجا ماندنی تاریخ آینده هستیم. درگیر بیماری کرونا. نه فقط خود بیماری بلکه هزار و یک مشکل بزرگتر در حاشیهاش.
خوبی این دوران این است که بخش بزرگی از رسانه به دست مردم و اشخاص است. اشخاص حقیقی که از زندگی روزمره مینویسند. عکس و فیلم میگیرند و ثبت میشود همه این لحظهها و حرفها و اتفاقها...
چه کتابهای تاریخ خواندنی آیندگان خواهند داشت...

یک فیلم سرگرم کننده خوب. خیلی هم خوب. از سری فیلمهای تماشایی، یعنی صرفا از تماشای آن هم لذت میبریم و رنگ و لعاب خوشایندی در صحنههای فیلم هست.
فیلم ماجرای دختری است که از خودش راضی نیست. از ظاهرش، از شغلش و از روابطش و... شبی بارانی دختر آرزو میکند که کاش زیبا باشد. که البته در لحظه این دعا برآورده نمیشود. اما...
در باشگاه ورزشی درست وقتی مربی برای تشویق فریاد میکشد «امروزه معجزه رخ میده!»، دختر چنان هیجان زده میشود که میافتد و بر اثر برخورد سرش با زمین، معجزه رخ میدهد. او زیبا میشود!
البته این معجزه تنها در ذهن اوست. گویی آن حادثه، اعتمادبهنفسی عجیب و فوقالعاده برای او آورده که حالا خود را زیبا و عالی میبیند و بنابراین دیگران هم. حالا با این دیدگاه تازه، زندگیاش هم تغییر میکند. تغییراتی که دوست داشت...
نکته در اینجاست که هر زمان خودش، خود را جذاب میداند، دیگران هم همین برداشت را دارند و انگار همه چیز از جایی به نام ذهن یا درون خود آدمی، اتفاق میافتد.
در ادامه داستان، با حادثه مشابه دیگری، این زیبایی ذهنی از دست میرود! ولی در نهایت دختر به قدرت ذهن و برداشت خود پی میبرد و دیگر برای زیبایی و جذابیت نیازی به برخورد سرش به جایی ندارد.
به نظرم فیلم حرف خود را به خوبی منتقل کرد. اولین کسی که لازم است ما را باور کند، خودمان هستیم. و همه ما همین طوری/ همین شکلی که هستیم، خوبیم! کافی است خودمان را دوست داشته باشیم، همین جوری که هستیم.
میخوام قصه بگم. قصه گربه سیاه کوچولو. یک قصه واقعی که همین دیروز، هجدهم بهمن 98 اتفاق افتاده و هنوز هم ادامه داره... بگذار از اول بگم...
یکی بود یکی نبود. یه خانم گربه بود به نام طوسی. طوسی خانم میآمد و پشت پنجره بالکن میایستاد. نه مثل گربههای دیگه. دقت کنید... نوشتم «میایستاد». دستاش رو میگذاشت لبه پنجره و روی دو پا بلند میشد. با چشم و نگاه مظلوم و صدای لطیفش به ما میگفت غذا میخواد... از همون پشت شیشه مدتی دوست و مهمون ما شده بود.
حدس زدیم که این خانم بخواد مامان بشه ولی نه اینکه یهو توی شب سرد زمستونی، اون باشه و دو تا بچه گربه افتاده روی موکت جلو پنجره ما...
دو تا بچه گربه حرکت کمی داشتند. زنده بودند هنوز. بچه گربه سوم توی کارتن دنیا آمد. موفق و سلامت. ولی از اون دو تا که موندن بیرون، یکیشون زنده نماند. دومی هم همونجا افتاده بود و به نظر میرسید ماندنی نباشد. همون گربه کوچولوی قصه ما که با مادرش و دو بچه دیگه فرق داشت؛ کاملا سیاه بود.
صبح روز جمعه بود که گربه مادر، با فرزند آخرش به خوبی و خوشی در کارتن زندگی میکردند. گربه سیاه کوچولو مونده بود یک گوشه بیرون کارتن. حرکتهای گاه و بیگاهش نشون میداد هنوز نمرده. از شب قبل، در سرما و بدون غذا و دور از مادر مانده بود پس به زنده ماندنش هم امیدی نبود. مادر هم که مشغول بچه دیگرش بود.
تا ظهر حرکات بچه گربه سیاه بیشتر شد. گذاشتیم جلوی کارتن مادر که ببینه بچهاش زنده است. مادر توجهی نداشت. بچه گربه ولی به شدت تقلا کرد. معلوم بود که چه کار سختی است. خودش را به مادر نزدیک و نزدیکتر کرد. مادر میدید و میبویید ولی اقدامی نمیکرد... بالاخره بعد چند ساعت این تلاشها برای زنده ماندن نتیجه داد و گربه سیاه کوچولو به آغوش مادرش رسید. ظاهرا بیشتر حواس گربه مادر هنوز هم به فرزند آخر بود و گاهگاهی هم به این گربه سیاه توجه میکرد. هر چه بود گربه سیاه کوچولو به شکل شگفتانگیزی زنده ماند و رسید به جایی که میخواست.
الان که این قصه را مینویسم، یک روز است که گربه سیاه کوچولو کنار مادرش است. گاهی زیر سرش و گاهی زیر پایش. ضعیف است و شیر خوردن برایش بسیار دشوار. همچنان به نظر میرسد گربه مادر توجهی ندارد. شاید این شیوه گربههاست. همچنان گربه سیاه کوچولو تقلا میکند برای زندگی. برای بیرون کشیدن خود از زیر مادر و لِه نشدن، برای رسیدن به گرمای مادر و غذا، مدام در تقلا و تلاش است. اغلب موفق نیست ولی سکون نداشته و ناامید نشده. گاهی هم به مقصد میرسد و ما ذوق میکنیم!
پایان این قصه مثل فیلمهای آقای فرهادی، باز است! البته فعلا!
به شدت امیدوارم و مایلم سلامت و شیطنت این گربه سیاه را ببینم، وقتی مثل مادرش بزرگ شده. کاش میشد همین الان با یک پایان خوش قصه را ببندم. ولی این یک قصه واقعی است.
![]()
امروز فیلم «جهان با من برقص» را تماشا کردم. اولین تجربه اینکه، تماشای فیلم در سینما، در روز سهشنبه تخفیفدار، کار خوبی نیست. اولویت با صبحهای وسط هفته است تا بشود بهتر فیلم دید و تجربه سینما و خلوت و سکوت را با هم داشت.
قصه، داستان «جهانبخش» بود که بیمار بود و روزهای پایان عمرش را میگذراند. دوستانش برای تولد او دور هم جمع شده بودند. قرار بوده دور جهان جمع شوند و او را خوشحال کنند این دم آخری. ولی هر کدام دنیا و حال و هوای خود را داشتند. آدم های سطحی. به شدت سطحی. و برای من دوستنداشتنی! حالا اینجا و بین این دوستان، هم صحبت جهان یک گاو بود و یک خر. دوستان خاموشی که با صبر و حوصله و در آرامش فقط گوش میکردند.
قصه، قصه مرگ بود و زندگی. تلخ و شیرین. بیشتر تلخ. تم طنزی هم داشت. البته مردم خیلی میخندیدند! حتی جایی جهان داشت از مردنش حرف میزد و عده ای قهقهه زدند. عجیب بود. همانطور که صحنههای دار و به دار آویخته شدن جهان را هم نفهمیدم، گاهی دلیل خنده مردم را هم نفهمیدم!
جایی دکتر داشت میگفت: جهان هم ازدواج کرد تا در پیری تنها نماند... حالا هم تنهاست و هم پیر نمیشود.. زندگی همین است. همینقدر مبهم. همینقدر غیرقابل پیشبینی.
فیلم خوش منظره و خوش موسیقی هم بود. کشش کافی برای ماندن تا آخر ماجرا را هم داشت.
در کل فیلم را پسندیدم. حالا دوست دارم نقدهایی از آن هم بخوانم و صبر کنم تا بعد اکران دوباره ببینم. این بار دور از سینمای شلوغ!