
کمتر کسی اسم این کتاب را نشنیده است حتی اگه آن را نخوانده باشد. این داستان کوتاه و جذاب، ماجرای یک مرغ دریایی به نام جاناتان لیوینگستون است که جور دیگری به پرواز میاندیشد. این کتاب در سال 1970 منتشر شده و به سرعت در لیست کتابهای پرفروش قرار گرفته است.
جاناتان اشتیاق پرواز دارد و جایی که مرغان دیگر در پی معمولی بودن هستند، بر اساس همین شوق و تلاش، دنیای دیگری فرای آنجا پیدا میکند.
جایی هست دور از ما. آن بالا. جایی از جنس نور ...
در آغاز، باید بدانید که یک مرغ دریایی، نمونه نامحدودی از آزادی است. تجسمی از پرنده بزرگ. و تمامی بدن شما از نوک یک بال تا نوک بال دیگر، چیزی جز اندیشهتان نیست.
آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟
خیر جاناتان، چنین مکانی وجود ندارد. بهشت یک مکان نیست، و یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.
چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرندهای را متقاعد کنی که آزاد است؟
باز هم یک روز از زندگی من گذشت و هنوز از مشتق و انتگرال استفادهای نکردهام!
اکثر ما بارها و بارها این نقد رو شنیدهایم. حالا چه جدی و از زبان صاحب نظران و چه به صورت جوک و لطیفه، در شبکههای اجتماعی.
در نگاه اول این مطلب درست به نظر میآید. در مدرسه درسی را خواندیم که هیچ جایی استفاده نکردیم و آنچه را که واقعا در زندگی نیاز داشتیم یاد نگرفتیم.
اما ...
این مسئله فقط در حد نقد و لطیفه نیست و ممکن است که به صورت یک سؤال جدی مطرح شود. آن هم از طرف دانشآموزها. «که من برای چی درس بخونم؟ وقتی بزرگترها معتقدند درسها به دردشون نخورده، من تو مدرسه با چه انگیزهای و چرا باید درس بخونم؟»
به این سؤال چطور باید جواب داد؟
اگه به دانش آموز بگوییم که بله، حق با شماست و درس مدرسه کاملا بیهوده است، چه حسی برایش ایجاد میکنیم؟ به هر حال او باید به این مسیر ادامه دهد و درس بخواند. این پاسخ نه تنها کمکی نمیکند، که کاملا ناامید کننده و بازدارنده است و این خیلی بدتر هست اگر نوجوان حس بیهودهگی داشته باشد.
شاید که، رفتن و حرکت کردن حتی در مسیر اشتباه، بهتر باشه از ماندن در حالت سکون و ناامیدی. آن هم در سن نوجوانی.
پس چه باید کرد؟ چه جوابی باید داد؟ آیا واقعا درس خواندن کاری بیهوده است؟ انتگرال یاد گرفتیم تا در زندگی روزمره استفاده کنیم؟ یا هدف چیز دیگری هم میتواند باشد؟
یک مثال بزنم:
فرض کنید شما هر روز من را میبینید که در کناری ایستادهام و دست راستم را از آرنج، باز و بسته میکنم. نمیدانید چه میکنم و به نظر کار خاص و هدفمندی نیست... ولی بعد از مدتی ماهیچه دست راست من، قوی و ورزیده میشود و کاملا با دست چپم فرق خواهد داشت. چون ورزش داده شده است.
این یک واقعیت علمی است که مغز و ذهن ما هم درست مثل ماهیچههایمان میتوانند قوی شوند. با ورزشهای مخصوص خودشان. با محاسبات ریاضی. با حل مسائل سخت. با درس خواندن و حفظ کردن و تلاش کردن. حالا مغزی که در نوجوانی ورزیده شده، در بزرگسالی بهتر فکر میکند، بهتر درک میکند، بهتر یاد میگیرد و بهتر مسائلی از جنس زندگی و نه ریاضی را حل میکند.
بنابراین این یک حقیقت است که درس خواندن واقعا لازم و ضروری است و کاربردی نه مستقیم که بلکه اساسی در آینده فرزندان ما دارد.
البته که جای آموزش خیلی مهارتهای ضروری در مدارس خالی است ولی درس مدرسه، اضافی و زیادی نیست.
از این رو، خوبتر این است که نوجوانان را به درس خواندن زیاد تشویق کنیم و در کنار آن، سایر مهارتها را آموزش دهیم تا دنیا برای آنها و آینده آنها جای بهتری برای زندگی شود.

این تصویر رو دوست دارم! بخشی از دنیای مطلوب یک درونگرای سرمایی، این شکلیه
پناه بردن از سرما به زیر پتو و لیوان چای داغ و کتابهای مورد علاقهات. و البته، تنهایی و سکوت به میزان لازم.
بعضی از ماها که با خودمون و تنهایی دوستیم، انرژیمون رو از چنین صحنههایی میگیریم. به ما میگن درونگرا. این کلی با خجالتی بودن فرق داره. از آدمهای دیگه هم اصلا بدمون نمیاد. فقط گاهی دوست داریم تنها باشیم. و این، هیچ هم بد نیست. من که راضیام ازش!
برای تقویت حافظه و مغز، نیاز هست که همواره آنها را به کار و چالش وادار کنیم. هر چه از مغزمان بیشتر استفاده کنیم، قویتر میشود و هر چه مطالب بیشتری حفظ کنیم، حافظه بهتری خواهیم داشت.
یک تمرین برای تقویت حافظه این است که سعی کنیم آنچه را میبینیم به خاطر بسپاریم و به یاد بیاوریم. مثلا، از جلوی ویترین یک فروشگاه عبور کنیم و بعد سعی کنیم آنچه آنجا بوده بیاد آوریم. یک تصویر را ببینیم و بعد جزئیات آن را به یاد آوریم. در یک فضای عمومی و شلوغ مثلا پارک، خوب به اطراف نگاه کنیم و بعد سعی کنیم آنچه را دیدیم، با دقت بنویسیم.
البته که این اطلاعات جزئی از اطراف، ارزش حفظ کردن ندارد ولی ما فقط تمرین میکنیم تا به حافظه مان کمی نرمش داده باشیم! خوبی این تمرین این است که وقت زیادی نمیگیرد و در اوقات فراغت و انتظار هم میتوان آن را انجام داد.
آماده انجام یک تمرین نمونه هستید؟ سی ثانیه زمان بگذارید و به تصویری که در ادامه مطلب گذاشتهام، نگاه کنید. بعد صفحه را ببندید و در یک دقیقه هر چه را به یاد آوردید بنویسید.
اگر بیش از 17 مورد در خاطرتان بود، حافظه قوی دارید!
ادامه مطلب ...
این یک کتاب اتفاقی بود. کتابی که خودش آمد و من انتخاب نکرده بودم. از کتاب خوشم آمد و از خواندنش لذت بردم.

«خوشحالم که طی این همه سال، تحت هر شرایطی از دویدن دست برنداشتم. دلیل خوشحالیام آن است که رمانهایم را دوست دارم. حالا هم سخت مشتاقم ببینم رمان بعدی چه از کار درخواهد آمد. من نویسندهای هستم با محدودیتهای خاص خود... آدمی ناکامل با یک زندگی ناکامل و محدود... و اگر هنوز هم چنین حسی نسبت به کار خود دارم پس باید گفت که راه درست را انتخاب کردهام. شاید اغراق باشد که آن را معجزه بخوانم ولی در واقع همان حس را دارم. اگر دویدنهای روزانه در راه برآوردن خواستهام به من یاری رسانده، پس باید بسیار سپاسگزار آن باشم.»
باغ کتاب تهران از جذابترین مکانهای تفریحی تهرانه. به نظرم یکی از پروژههای بینظیر و ماندگار این سالهای اخیر، همین احداث این مکان بوده. من که به این فضا به شدت علاقهمندم. جایی برای گشتن بین کتابها، ورق زدن و حتی نشستن به خواندن بین آن همه کتاب. و البته تماشای دنیای لوازم نوشتن! دنیای رنگی و بزرگ و دلپذیر. کجا میشه این حجم از دفتر و خودکار و کتاب رو کنار هم داشت؟ کجا میشه بیدغدغه نشست به تماشا و گفتگو؟ خوشحالم در شهری با باغ کتاب زندگی میکنم! نه تنها فضایی برای تفریح و آشتی با مطالعه برای بچهها و بزرگترهاست، که بلکه محلی اشتراکی برای کار و شغل هم هست. البته کاری از جنس خواندن و نوشتن و فریلنسرطور! (عجب ترکیب کلمهای یهو ساختم!) کاربرد دیگری هم داره البته، فضایی عالی برای دیدارهای دوستانه یا شغلی. خلاصه که همه جوره عالیه و واقعا طرح و برنامه و اجرایی که داشته قابل تحسین و سپاسگزاری هست.
امروز ساعاتی رو اونجا بودم. در بخش کتاب بزرگسال، کتابهای روز یا پُرفروش، جایی روی میزی، جلوی دید قرار دارند. خب، من هر وقت اونها رو میبینم، دلم میخواد کتابی با نام من اونجا بود. کتابی که من نوشته باشم. اثری از من. یک آرزو. ولی نیست و چه حیف و چقدر هم جاش خالیه اونجا...
امروز از مسئول اونجا خواستم که بخش کتابهای نویسندگی و داستاننویسی رو نشونم بده. چقدر هم آگاه بود و چه خوب هم راهنمایی کرد. نه تنها من رو به اون بخش برد که بلکه کلی در مورد اون کتابها توضیح داد و تعریف کرد. باز هم آرزو داشتم این کتاب من بود که او داشت ازش تعریف میکرد! ولی نبود که!
من هم چند کتاب برداشتم و نشستم به خواندن که نه، ورق زدن. فهمیدم برای نوشتن داستان، اولین قدم اینه که خیلی خیلی داستان و رمان بخوانی و یک خواننده حرفهای باشی.
باید بخوانم. چی بخوانم؟ چه خوبه اگر کسی اینجا رو میخونه، پیشنهادهای کتابی خودش رو برای من بنویسه!
داشتم با یک دختر خانم کوچولو صحبت میکردم که چند سالی مونده بود بره به مدرسه. ازش پرسیدم دوست داری بری مدرسه؟ جواب قاطع و جالبی داد:
نه! دوست ندارم و مدرسه هم نمیرم. بجاش معلم خصوصی میگیرم!
جا خوردم از شنیدن این جواب. با اینکه احتمالا از مدرسه بد شنیده بود، ولی به درس و تحصیل اعتقاد داشت!
تو دورانی که هر ساله درسهای مدرسه کوتاه و کوتاهتر میشود، تعطیلات مدرسه به بهانههای مختلف بیشتر و بیشتر میشود، آیا میتوان به درس مدرسه اکتفا کرد؟ گمان نکنم. آیا داشتن معلم خصوصی تشریفاتی و غیر ضروری است؟ یا لازم است؟ جواب این سؤال اما قطعی نیست.
معلم خصوصی برای خیلیها لازم و ضروری و برای خیلیهای دیگر اضافی است. این به خیلی عوامل وابسته است. قبل از همه به شرایط دانشآموز و سبک یادگیریاش. روش یادگیری ما همه با هم متفاوت است و برای هر دانشآموز در یک کلاس مدرسه، شیوه متفاوتی از یادگیری کار میکند. گاهی شبیه یکدیگر و گاهی نه. حالا دانشآموزی که در جمع و با تماشای تدریس معلم یادگیری خوبی ندارد، گاهی همراهی یک معلم خصوصی میتواند مفید باشد. البته که این یک نقص نیست. بلکه تنها تفاوت است.
قبلا اینجا به دلیل دیگری که حضور معلم خصوصی میتواند مؤثر باشد، اشاره کردهام.