نوربین

می‌نویسم تا باقی بمانم ...

نوربین

می‌نویسم تا باقی بمانم ...

خرسی که می‌خواست خرس باقی بماند

 

آنجا میان درخت‌های یک جنگل دوردست، پاییز بود و هوا داشت کم‌کم سرد می‌شد که خرس به خواب رفت. هنوز برف‌ها آب نشده بودند که ناگهان دید دارند کِشان کِشان به سمتی می‌برندش. در همان حال خواب و بیداری. وقتی به خود آمد، کارگر یک کارخانه بود.جنگلی نبود. روزها درست عین هم تکرار می‌شدند و خرس کاری می‌کرد که نمی‌دانست چیست. یکنواخت و تکراری و بی‌مفهوم...

گذشت و گذشت... بهار شد و دوباره تابستان و پاییزی دیگر. فصلی از پی فصلی... و کاری در پی کاری که خرس همچنان به آن مشغول بود... در حالتی بین خواب و بیداری ...

روزی از کار اخراج شد:  "تو همش چرت می‌زنی! درست کار نمی‌کنی!"

خرس آزاد شده بود در حالیکه یادش رفته بود یک خرس است...  سرما او را کرخت کرده بود و خواب‌آلوده. سعی می‌کرد بیدار بماند... و از آزادی لذت ببرد... یادش رفته بود خرس‌ها در زمستان می‌خوابند...

***  این یادداشت برداشتی از یک کتاب کودکانه است (با همین عنوان) که سال‌ها پیش داشته‌ام و خوانده‌ام. آن زمان برایم گنگ بود ولی حالا انگار می‌فهمم چه نوشته بود. یادم هست کتاب تصویرگری فوق‌العاده‌ای هم داشت. کتاب یه یادماندنی کودکی من.

تکلیف کتاب‌نویسی


چند هفته قبل بود که اتفاقی در کتابخانه به کتاب کم حجمی از یک نویسنده معروف برخوردم. یک کتاب آموزشی و در رابطه با پرورش ذهن. جدید نبود اما من نخوانده بودم. کتاب را امانت گرفتم تا بخوانم. هنوز کتاب پیش من هست و بالاخره دیشب خواندنش تمام شد. این کتاب سال 89 منتشر شده است. احتمالا همان سال هم ترجمه شده. وضعیت ترجمه اصلا خوب نبود. کلمات و جملات نامفهومی داشت که کاملا مشخص بود حاصل از یک ترجمه تحت‌الفظی است. گویا کتاب ویرایش هم نشده بود. از اصول ساده ویرایشی که بگذریم، بعضی جاها فهم جملات واقعا دشوار بود و هی باید برمی‌گشتی از اول می‌خواندی یا بی‌خیال رد می‌کردی!   

اما ...

در زمان مطالعه کتاب به نکته جالب‌تری هم برخوردم. جاهایی از کتاب برایم به شدت آشنا بود. گویی قبلا خوانده بودم... ولی نه. آنها را در کتاب دیگری خوانده بودم. همین چند ماه پیش کتابی برای ویرایش به من سپرده شد. کتابی که نه ساختار مناسبی داشت و نه جمله‌بندی درستی. من آن جمله‌ها، پاراگراف‌ها و مثال‌ها را قبلا در این کتاب ویرایشی، (که امسال نوشته شده بود) دیده بودم. عین همان‌ها. حتی همان‌قدر نامفهوم.

متأسف شدم...

البته که همه ما تولیدکننده علم نیستیم و با مطالعه و جستجو، علم دیگران را می‌آموزیم. حق داریم از آموخته‌هایمان استفاده کنیم و اطلاعاتمان را به هر صورتی، مثلا در یک مقاله یا کتاب منتشر کنیم. اما کپی‌برداری آن هم بدون تغییر خیلی عجیب بود. یاد بچه‌های مدرسه افتادم؛ گاهی که تکلیف انجام نداده‌اند، حل تمرین‌ها را از یکدیگر کپی می‌کنند. گویا تمرینی است برای آینده! حالا برای بعضی افراد کتاب نوشتن هم شده تکلیف اجباری با راه‌حل کپی‌برداری!

کاش همچنان بتوانیم به کتاب‌ها اعتماد کنیم. تجربه‌ و دانش ناب یک نویسنده را بخوانیم و برای کتاب و خواندن و نوشتن ارزش ویژه‌ای قائل باشیم. 


از نوشتن

می‌دونید این روزها که خیلی دلم نوشتن می‌خواد چی باعث میشه که نتونم بنویسم؟ خیلی چیزها!

یکی اینکه، کم و بیش اصول نگارش و ویرایش متون رو یاد گرفته‌ام. در حالی که دوست دارم راحت و بی‌تکلف بنویسم. همین طوری مثل الان بی‌قاعده و غیررسمی. شاید هم به این مدل نوشتن عادت دارم که سختمه درست نوشتن. انگار هنوز مسیر عصبی‌اش برام محکم نشده باشه. سخته خب!

راستش دلم هم بیشتر سمت بی‌قاعده و خودمونی نویسی می‌ره! فصل اول کتاب خودم رو هم همین شکل عامیانه نوشته بودم و خیلی هم دوستش داشتم. قبل چاپ یکی از صاحب نظران کتاب رو خوند و گفت که این مدل نوشتار مناسب کتاب نیست و بهتره عوضش کنم. من هم دوباره نوشتم. البته نه اینکه از اول بنویسم، که بلکه کتاب رو خودم به تنهایی ویرایش کردم و بر خلاف میلم جملاتم لحن نوشتاری و کتابی پیدا کرد. تا حالا اشکالی از این لحاظ در کتاب دیده یا گزارش نشده. پس حتما ویرایش خوبی بوده!

امشب که می‌خواستم حتما و به اجبار هم که شده، بنویسم، یک فایل سفید ورد باز کردم و این مسئله یهو یادم اومد و این متن رو نوشتم. حالا بعدا دلایل دیگر رو هم می‌نویسم. البته یکیشون که خیلی از همه مهم‌تره، نیاز به افشاگری داره و هنوز به انتشارش مطمئن نیستم! 

یک عکس


این تصویر از اولین عکس‌هایی است که گرفتم. سال‌ها پیش، روزی بهاری در طالقان. با دوربین کوچک کنون. آن زمان کتاب "کیمیاگر" در اوج بود و این عکس من را یاد سانتیاگو و گوسفندانش می‌انداخت. همان‌ها که به جای پیروی از غرایزشان به دنبال او می‌رفتند و... 

کتاب را دوست داشتم. نشانه‌ها را هم. و شاید این عکس هم یک نشانه بود. یکی از عکس‌های دوست‌داشتنی‌ام از منظره‌ای دیدنی. گوسفندهای بامزه‌ای که شاید خوب هم می‌دانند که گوسفندند و این را پذیرفته‌اند! و همین زندگی‌شان را نجات داده. زندگی گذرا...

هنر شفاف اندیشیدن


کتاب هنر شفاف اندیشیدن/ رولف دوبلی

قبل هر چیز، این کتاب ظاهر  جذابی دارد؛ چاپ عالی، حجم بالا ولی وزن سبک، صحافی خوب و قطعی که این کتاب را  بسیار دلنشین و خوش دست کرده است.

این کتاب 99 بخش دارد. (اگر من به جای نویسنده بودم، هر طور شده بخش دیگری به آن اضافه می‌کردم تا تعداد بخش‌ها 100 شود!)

ولی بخش‌های این کتاب به قدری کوتاه هستند (دو تا سه صفحه) که می‌توان راحت خواند و ناامید نشد! این بخش بندی کوتاه، برای ادامه مطالعه بسیار مشوق است.

این کتاب نه انگیزشی است و نه آموزشی. هر بخش عنوانی معماگونه دارد که حتما باید آن بخش را بخوانی تا به معنای نهفته در پس عنوان پی ببری.  مثل حل یک معمای دشوار ولی جذاب،  این کتاب، ادراک دیگری را نمایش می‌دهد که شاید تا کنون به آن فکر نکرده باشی.  نگاه و جور دیگری از حقایق. می‌گوید از این سمت هم به ماجرا نگاه کن.  مکعب تنها یک وجه ندارد و از این وجه مکعب هم می‌توانی ببینی و فکر کنی. همین.

به هر روی خواندن این کتاب ساده نیست و به تفکر زیاد و عمیق نیاز دارد. نمی‌توانی آن را سرسری بخوانی و بگذری و همین نکته برای خیلی‌ها کتاب را خسته کننده و غیر جذاب کرده است.

به گمان من، دلیل عمده معروفیت این کتاب در کشور ما مترجم آن (آقای عادل فردوسی پور) است. اگر چه ترجمه روان و خوبی است، ولی در کل کتاب خوش خوانی نیست.

هنوز کتاب دیگر این نویسنده " هنر خوب زندگی کردن" را نخوانده‌ام. بعدتر از آن هم می‌نویسم. امیدوارم از این کتاب خواندنی‌تر باشد.

اثری بازمانده از زمانی رفته


من دفتر و نوشتن در آن را دوست دارم و سررسیدها از جمله این دفترهای مورد علاقه من هستند. دفتری خاص و به یادماندنی. به‌ویژه آنهایی که برای یک روز کامل، یک صفحه خالی دارند. همان قبل و اول سال نو هم، ورق زدن و تماشای این برگه‌های سفید و تمیز و خوش‌بو چه کیفی دارد! یا تماشای آنها که گروه گروه در کتاب فروشی نشسته‌اند و تو نمی‌دانی قرار است کدام را بخری؟ من ترجیح می‌دهم سررسید من خود به سمت من بیاید! و می‌آید!  قرار است چه در این برگ‌ها بنویسی؟  فقط خدا می‌داند. روزها می‌گذرند و سررسیدها روز به روز ورق می‌خورند و پُر می‌شوند و تمام می‌شوند و می‌روند کناری. این سررسیدهای پر شده و تاریخ گذشته هم حال و هوای خوشی دارند. لیست کارهای روزمره، مهم یا غیرمهم، تصمیم‌ها، اتفاق‌ها، صبح‌ها و ظهرها و شب‌هایی که آرام و بی‌صدا گذشته‌اند. گاهی حتی یادی هم از آنها باقی نمانده...

سررسیدها کتاب‌های خیلی شخصی هستند که گویی ناخواسته نوشته شده‌اند و خوانده، نه!  چقدر هم جذاب است وقتی ناگهان به سررسیدی برمی‌خوری از سالها پیش. چه حرف‌ها دارد که یادت رفته بود. چقدر شگفت‌انگیز است تماشای خود فراموش شده‌ات در زمان گذشته، لای خط‌خطی‌های یک سررسید قدیمی و کهنه.

 این روزها هم می‌گذرد. سررسید امسال هم کهنه خواهد شد.  عجیب نیست؟ شگفت انگیز نیست؟ هست. می‌دانم که هست. 

تمرین تندگویی

تمرین تندگویی برای پرورش هوش کلامی و به کار انداختن مغز

 

 یک موضوع پیدا کنید. هر چیزی ساده‌ای که اطرافتان است. لیوان، خودکار،  کلید، یا حتی "دوستی"، "حقوق بشر" و... .حالا سه دقیقه وقت دارید که در مورد سوژه مورد نظر حرف بزنید. خیلی سریع و تند حرف بزنید. برای محاسبه زمان از کرونومتر گوشی استفاده کنید تا حواس‌تان به آن پرت نشود.  هر چیزی در مورد آن سوژه انتخابی به ذهنتان رسید، بگویید. تصور کنید در حال توضیح برای شخص دیگری هستید. فکر، حرف و نظرتان را بیان کنید.

 فکر می‌کنید آسان است؟ کافی است امتحان کنید. احتمالا حرف کم می‌آورید. احتمالا نمی‌دانید چه بگویید. ولی متوقف نشوید، در تمام سه دقیقه تلاش کنید و ادامه دهید. با انجام این تمرین مغز به سختی و تکاپو می‌افتد. به دنبال کلمه و حرف و توضیح می‌گردد و با این چالش تقویت می‌شود. به‌مرور، کلمات بیشتری به یاد خواهید آورد. تا جایی که در مواقع ضروری واقعی هم، چیزی برای گفتن خواهید داشت و حرف کم نمی‌آورید. ­پس شد سه دقیقه حرف زدن تند و سریع درباره یک سوژه.


این تمرین را می‌توان به صورت نوشتنی هم انجام داد. این‌بار به جای حرف زدن، درباره یک موضوع تند و سریع بنویسید. البته برای نوشتن زمان بیشتری در نظر بگیرید. مثلا ده دقیقه یا یک صفحه. به این شکل تمرین نگارش هم انجام داده‌اید.