الان که بیش از دو روز از تعطیلی اینترنت میگذره، بلاگ اسکای بازه. خب چرا؟! اینجا از خودیهاست یا بیخطره؟!
همین باعث شد کمی از نوشتههای مردم رو بخونم. اول داشتم فکر میکردم که چه خوبه که هنوز هستند کسانی که مینویسند. از زندگی روزمره و خیلی هم ساده. چند نفری نوشته بودند که قطعی اینترنت سبب شده به وبلاگ برگردند. چه خوب. چی چه خوب؟ وقتی کلی حرف تلخ دیگه هم میخونی و میشنوی...
بعضی حرفها به قدری وحشتناکاند که حتی نوشتنی هم نیستند. واقعی؟ هستند متاسفانه...
اما... برگردیم به دنیای نوشتن که شاید همین بهترین کار ممکن باشه.
سلام
میخوام به بهانه روز کتاب و کتابخوانی و البته مسابقه +۱، یک کتاب معرفی کنم که میدونم کسی نیست که اون کتاب رو نشناسه؛ حتی اگه نخونده باشه.
کتاب بابالنگ دراز!
بله! کتاب برای نوجوانهاست. نخیر! اینطور نیست! پیشنهاد میکنم اگر در گذشتههای دور کتاب رو خوندین حتما حتما برگردید و بار دیگه بخونید. شگفتزده میشوید. بویژه اگر شما هم مثل من به نوشتن در کنار خواندن، علاقهمندید.
اما اگر نخوندید... واقعا تا حالا این کتاب رو نخونیدین؟! بخش کوتاهی از اون رو الان بخونید:
چه خوب بود که آدم می توانست کتاب زندگی خودش را که شخصی دانا و صادق نوشته بود بخواند. تصور کنید که آدم فقط با قبول یک شرط می توانست آن را بخواند. به این شرط که هرگز مطالب آن را فراموش نکند و هر لحظه بداند که هر کاری را چطور انجام میدهد و در چه ساعتی خواهد مرد. در این صورت فکر میکنید چند نفر جرئت خواندن داستان زندگیشان را داشته باشند؟ یا چند نفر میتوانند جلوی کنجکاوی خود را بگیرند و آن را نخوانند، به این قیمت که بدون امید و بی آنکه چیزی متعجبشان کند، به زندگی ادامه دهند. زندگی، در بهترین شکل خود، باز هم یکنواخت است. آدم هی میخورد و میخوابد. اگر در این زندگی یکنواخت هیچ اتفاق غیرمنتظرهای نیفتد که آدم از درد یکنواختی زندگی میمیرد.
...
بعضی وقتها می ترسم نبوغ لازم را برای نویسندگی نداشته باشم. بابا جان، اگر من نویسنده بزرگی نشوم، خیلی ناراحت میشوید؟
چند روز پیش به کتابخانه رفته بودم و بعد گفتگوی کوتاهی که با مسئول و مدیر آنجا داشتم، بنا شد در جلسهای که مربوط به کتابخوانی بود و همانجا برگزار میشد، شرکت کنم. چند دقیقه به شروع برنامه مانده بود و فرصت داشتم تا کمی قدم بزنم. جلسه که شروع شد از آن جمع خانم و آقا، فقط خانم مدیر را میشناختم و به عبارتی غریبه بودم و از همه جا بیخبر! بقیه با هم آشنا بودند. خانم و آقایان میانسنی که برای کتاب و خواندن و داستان دور هم جمع شده بودند. فضا عالی بود. اول در مورد ویراستاری صحبت کردند و بعد رفتند به سراغ تندخوانی. چون کسی که درباره تندخوانی صحبت کرد زود از جلسه رفت، فرصت نشد بپرسم که اطلاعاتش را از کجا آورده و چه میکند. ولی او به یکی از رایجترین اشتباهات در تندخوانی پرداخت و همان را توضیح داد:
در تندخوانی، اولین مرحله تقویت چشم است. برای این کار تعدادی تمرین داریم که به تمرینهای گرم کردن چشم هم معروف هستند. در این تمرینها، کلمات و خطوط کتاب را میبینیم ولی نمیخوانیم! یعنی اصلا مهم نیست که چه چیزی نوشته شده و درک لازم نیست. به اصطلاح فقط خطبری میکنیم. این کار به عادت چشم به عبارتخوانی، خط بردن با نشانه و تقویت چشم کمک میکند.
حالا بعضی این تمرین را به اشتباه، خواندن سریع میدانند. مثلا خانم حاضر در جلسه داشت میگفت برای تندخوانی گاهی از وسط صفحه میخوانیم و گاهی از آخر صفحه و گاهی هم وارونه! خب این دیگر چه جور خواندنی است؟ اینها همه تمرینهای گرم کردن چشم هستند. و برای خواندن و درک واقعی نمیتوانیم به این شکل عجیب و غریب کتاب بخوانیم.
قبلا جایی هم شنیدم که کسی داشت میگفت من در خطبری سرعت بالای 7000 دارم و حتی برایش مدرک و گواهینامه هم گرفتهام! خب این یعنی چه؟! مثل اینکه به ورزشکاری مدال بدهیم برای اینکه قبل از مسابقه خودش را خوب گرم کرده است! دقیقا مثل همین میماند. کتاب خواندن آسان است. سختش نکنیم.
مهمترین و البته معروفترین تمرین برای تقویت قوای تمرکز، شمارش معکوس است؛ شاید شما هم نام آن را شنیده باشید و یا روش انجام آن را بدانید. به این شکل که از عدد 100 به صورت معکوس میشماریم. صد ... 99 ... 98 ... 97 ... و همینطور ادامه میدهیم و سعی میکنیم به عدد یک برسیم. به ظاهر ساده است ولی در عمل و در حین شمارش، حواس ما بسیار پرت خواهد شد؛ همانطور که میشماریم به هر چیز دیگری هم فکر میکنیم!

انجام این تمرین نکات مهمی دارد که باید رعایت شوند تا تمرین مؤثر واقع شود.
نکته اول این است که در تمام مدت انجام تمرین، حواس ما باید کاملا به شمارش باشد و نه هیچ چیز دیگری. و اگر متوجه شدیم که بیحواس چند عدد شمردهایم و جلو رفتهایم، لازم است که برگردیم و از ابتدا شروع کنیم. یعنی از همان عدد صد. نکته دوم اینکه سرعت شمردن ما باید یکنواخت باشد نه خیلی سریع و نه خیلی کند و همان سرعت را در طول شمارش حفظ کنیم.
اگر انجام این تمرین برای شما دشوار است، میتوانید از شمارش معکوس عدد پنجاه شروع کنید.
اگر این تمرین برای شما راحت است، بهجای اینکه یکی یکی کم کنید، سه تا سه تا، یا چهارتا چهارتا کم کنید و معکوس بشمارید:
100 ..... 97 ..... 94 ..... 91 ..... 88 .....
100 ..... 96 ..... 92 ..... 88 ..... 84 .....
این تغییر در این تمرین تمرکز بالاتری هم میخواهد. چون باید در ذهن محاسبه ساده ریاضی هم انجام داد.
انجام این تمرین و سایر تمرینهای تمرکز، در کل قدرت تمرکز شما را بهبود میبخشد و بعد این در جایی که لازم است تمرکز بالایی داشته باشید، مثل مطالعه یا در کلاس درس، بهتر و راحتتر میتوانید تمرکز کنید.
ایده نوشتن "صفحات صبحگاهی"، در کتاب جالب و خواندنی " راه هنرمند " نوشته جولیا کامرون مطرح شده. کتاب را سالها پیش خوانده بودم و این تمرین را هم همان وقتها انجام میدادم. جزئیاتش را یادم نیست ولی خوب یادم هست که بعد نوشتن آن روزها، تغییر و اتفاق ویژه و مهمی رخ داد. البته که لزوما این هم زمانی، به هم مرتبط نیست ولی من دوست دارم فکر کنم که بوده و هست!
حالا این روزها که در جستجوی راهی برای نوشتن هستم، و ایدهای ندارم و نوشتن برایم سخت شده، دوباره به آن کتاب مراجعه کردم و یادم افتاد که این صفحات صبحگاهی را بنویسم. هر روز بنویسم. چند روز هست که دارم مینویسم و بعد نوشتنهای صبحگاهی، حس خلاء و آرامش بسیار خوبی دارم. و منتظرم! منتظر یک تغییر خوب دیگر و در پیش!
و اما روش انجام این تمرین که به گفته طراح و نویسنده، راهی است برای تخلیه ذهن و رسیدن به خلاقیت به این صورت است؛
هر روز صبح، بعد از بیداری از خواب، و دقیقا بلافاصله بعد بیداری، سه صفحه مینویسیم. بدون مکث و بیوقفه. بدون اینکه خودکار را از روی کاغذ برداریم. سه صفحه کامل. هر آنچه به ذهنمان میرسد مینویسیم. اصلا مهم نیست چه چیزی. قرار نیست این یادداشتها را کسی بخواند. حتی خودمان. برای من که چنان تند و سریع مینویسم تا به سرعت ذهنم برسم، از بدخطی قابل خواندن هم نیست! و تا سه صفحه کامل نشده دست از نوشتن برنمیداریم. بعد این کار حس آرامش خوبی خواهیم داشت. من که اینطورم! و پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید این لذت و معجزه نوشتن را.
جولیا کامرون درباره این تمرین میگوید:
وقتی مردم میپرسند چرا صفحات صبحگاهی را مینویسم، به شوخی میگویم: "تا به آن سو برویم". فکر میکنند شوخی میکنم. اما شوخی نمیکنم. صفحات صبحگاهی ما را به آن سو میرسانند. به آن سوی ترسها و منفیبافیها و حالاتمان. وانگهی، ما را فراسوی سانسور کنده درونمان قرار میدهند. وقتی سانسور کننده درونمان نتواند به ما دست پیدا کند، کانون آرام هستی خویش را مییابیم. جایگاهی که آن صدای ملایم و آهسته را میشنویم که هم صدای خلاقیت ماست و هم صدای خودمان.
نوشته بود: اگر نامهای به شما بدهند که در آن تاریخ مرگتان نوشته شده باشد، آیا آن را باز میکنید؟
تصمیم سختی است. دانستن راز به این مهمی هم کم چیزی نیست و میتواند همه زندگیمان را تحت تأثیر خود قرار دهد.
حالا این که یک تصور ناشدنی است ولی بیشتر که فکر میکنم، این مهمترین ابهام زندگی در این دنیاست. مهمترین از این نظر که به قول روانشناسی، زندگی سراسر ابهام و نفهمیدن و ندانستن است.
چه بهتر که نمیدانیم تا کی وقت داریم. تا همین چند دقیقه بعد، فردا یا چند سال دیگر؟ هیچکس نمیداند. چه بسیار پیر و جوانهایی که ناگهان رفتهاند و چه بسیار بیمارانی که سالهای دور از انتظار زیستهاند و ما نمیدانیم. هزار و یک بهانه هست که میتواند ما را بمیراند و هزار و یک بهانه دیگر هم هست برای زنده ماندن. عجیب نیست؟ خارقالعاده است.
از این ابهام بزرگ که بگذریم، میرسیم به ابهامهای دیگر زندگی. خیلی چیزها هستند که ما هنوز نمیدانیم و یا هرگز نخواهیم دانست. ما نمیدانیم در بیرون کهکشان ما چه خبر است. چه میگذرد در بین آن همه کهکشان و منظومه و سیاره دیگر؟ نمیدانیم بعد از مرگ چه خواهد شد. نمیفهمیم سیاستمداران زمین همین فردا چه میکنند و چه نمیکنند و جهان به کدام سو میرود. ما حتی به خوبی از فکر و تصمیم و ذهنیت اطرافیانمان هم باخبر نیستیم و آن را به وضوح نمیدانیم. آینده هم برای ما سراسر ابهام است و هیچ قطعیتی وجود ندارد. گاهی ما حتی خود را نمیشناسیم و از خودمان شگفتزده میشویم!
باید این ندانستن و این ابهام را بپذیریم. نیامدهایم که همه چیز را بدانیم. آمدهایم که زندگی کنیم. حالا شاید این وسط چیزی هم دانستیم. منظورم این است که همین پذیرش ابهام، خود آرامش بزرگی در پی دارد. پذیرش این که ما محدودیم و طبعیست که گاهی ندانیم و بگذریم و بگذاریم دنیا راه خودش را برود و ما نیز.
به قول حضرت مولانا:
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد ازاین دیوانه سازم خویش را